
یادت آید آن شب عشق آفرین
گفتی ای غافل بیا باران ببین
آن همه عشق آفرینی ها چه شد؟
بزم ها و جمله چینی ها چه شد؟
یادت آید از سفر آمد دلم
زد به سر کای وای پس کو منزلم؟
آن همه شعر و غزل ها رخت بست
دیدن ساقی به سوی دل شکست
وای دل کارها دارد به من
او چو دیوانه کجا گیرد سخن
دل مرا رسوا نموده در جهان
ای خدا فریاد از راز نهان
دل به دل کی راه دارد، راه نیست
از رموز دل کسی آگاه نیست
دست بردار از دلم ای همسفر!
رفتن از این راه باشد پر خطر
یادت آید گفتی ای دلدار من؟
شاید افتد در دلت رخسار من
یادت آید در تپش بهر تو
می فتادم گاه یاد شهر تو
گفت و گو داشتیم با هر تپش
آفت دل گشت این راه و روش
ای خدا! یاد از شب دلدار من
دل کجا دل بوده اندر کار من
دل همیشه پر زنان اندر ره است
بی دل از اسرار دل ها آگه است
بهر دل دنیا گرفته این مقام
از سحر کوشند مردم تا به شام
دل اگر دیدار خواهد سخت نیست
دیدن دلبر اسیر وقت نیست
مشکل داخل شدن، خود حاصل است
بهر دل خارج شدن بی مشکل است
مشکل منزل در این دل ها کجاست؟
دل سرای بهر مردان خداست
دل ز دلبر روی آرد در نقاب
تا شو روزی اگر مست و خراب
در ز بهر دل خدایا چون کند؟
چون کند تا در دلی افسون کند؟
دل اگر ز بهر تنها شود جام غم است
بهر این دل زندگی یک ماتم است
دل برای دل شدن خون خورده است
خون ز لیلی بهر مجنون برده است
دل کجا دارد دمی آسایشی
چیست بهرش در جهان جز نا خوشی؟
دور گردون این دل من خوار کرد
پیش چشم روزه اش افطار کرد
از دل من یار دارد آگهی
لاله یی در پای هر سرو سهی
یار اگر گوید به دل بهرم بمیر
دل اگر مرده ناید از مرغ نفیر
گر چه این دل گاهگاهی غافل است
بهر مردن در ره او مایل است
دل اگر افتد گهی در دام دل
کان نمیرد کی رسد بر کام دل
سوختن دارد دل من در نهان
کی توان آورد آن را در بیان
سوختن ها سوختن ها دل کند
کس میان سوختن منزل کند؟
گر نباشد ساختن در سوختن
کی محبت می توان آموختن؟
این محبت محنت دل ها شد
این زمین از خون دل برپا شد
کار دل کار زبان و دست نیست
کار دل در این جهان پست نیست
دل اگر خالی شود، از خود جداست
وین دل بیخود فقط جای خداست
در زمین و آسمان کی جا شود؟
که این چنین در ما جهان آرا شود
مژده ای دل که تو را یار، خریدار آمد
بختیار آمدی و بخت تو را یار آمد
دکه ی عشق چراغان کن و نازی بفروش
که دگر نوبر شامیوه به بازار آمد
لاله چون تاج فریدون بدرخشد کز کوه
پرچم کاوه نوروز پدیدار آمد
حاکم ظلام شد از کار کنار واینک
والی مهر و محبت به سر کار آمد
فالی از سال نکو زن که به دشت و هامون
خرمن انباشت گل و لاله به خروار آمد
پی لانه از پرستوی بهاری به شتاب
که به هر لحظه گل و سبزه به منقار آمد
کارگل، زار نخواهد شدن از خار که گوش
بلبل آهنگ غزل کرد و به گلزار آمد
ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی
دل بی توبه جان آمد، وقت است که بازآیی
دائم گل این بستان شاداب نمی ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
مشتاقی و محجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
ساقی چمن گل را بی روی تورنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر نا کامی
وی یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی
حافظ، شب هجران شد،بوی خوش وصل آمد
I Love You More than
(LOVE)
It is impossible to capture in words
The feelings I have for you
They are the strongest feeling that I
Have ever had about anything
Yet when I try to tell you them
Or try to write them to you
The words do not even begin to touch
The depths of my feelings
And though I cannot explain the essence of
These phenomenal feelings
I can tell you what feel like when I am with you
When I am with you it is as if
I were a bird flying freely in the clear blue sky
When I am with you it is as if
I were a flower opening up my petals of life
When I am with you it is as if
I were the waves of the ocean crashing strongly
Against the shore
When I am with you it is as if
I were am with rainbow after the storm
Proudly showing my colures
When I am with you it is as if
Everything that beautiful surrounds us
This is just a very small part of how wonderful I
Feel
When I am with you
Maybe the word (LOVE) was invented to explain
The deep, all encompassing feelings that I have
For you
But some how it is not strong enough
But since it is the best word that there is
Let me tell you a thousand times
I LOVE YOU MORE THAN
(LOVE)
»I LOVE YOU MY LOVE FOR LOST«
کو یارم یارم کو
نازنین نگارم کو
برده او قرارم کو
شمع شب تارم کو
جلوه ی بهارم کو
بی رخش نظارم کو
نازاو یک سوغمم یک سو
کرده مارا عاشقی جادو
هر که را ببینم بپرسم کو
کو یارم یارم کو
نازنین نگارم کو
برده او قرارم کو
شمع شب تارم کو
جلوه ی بهارم کو
بی رخش نظارم کو
ناز او یکسو غمم یکسو
کرده مارا عاشقی جادو
هر که را ببینم بپرسم کو
کو یارم یارم ک---و ک---و
نازنین نگارم ک------و
نگارم ک------------و
FARAMARZ ASLANE
یه دیواره یه دیواره یه دیواره
یه دیواره که پشتش هیچی نداره
تو که دیواره پوشیدن سیه ابرون
نمی یاد دیگه خورشید ازپشتشون بیرون
یه پرنده است یه پرنده است یه پرنده است
یه پرنده است که از پرواز خود خسته است
بن باله شو بستن دست دیروزا
نمیاد دیگه به یادش فردا
یه روز یه خونه ای بود که تابستونا روی پشتبونش ولو می شد خورشید
درخت انجیری پیری که تو باغ بود همه ی کودکی مرا می دید
یه آوازه یه آوازه یه آوازه
یه آوازه که تو سینه ام شده انبار
یه اشکی که می چکه روی گیتار
به این عاقبت کی گیرد این کار
یه مردابه یه مردابه یه مردابه
یه مردابه توی تن از فراموشی چراغه
که می ره رو به خاموشی
نگردد شعله بر بیهوده می کوشی
یه روز یه خونه ای بود که تابستونا روی پشتبونش ولو می شد خورشید
در خت انجیری پیری که تو باغ بود همه ی کودکی مرا می دید
یه دیواره یه دیواره یه دیواره
یه دیواره که پشتش هیچی نداره
تو که دیواره پوشیدن سیه ابرون
نمی یاد دیگه خورشید ازپشتشون بیرون
یه پرنده است یه پرنده است یه پرنده است
یه پرنده است که از پرواز خود خسته است
بن باله شو بستن دست دیروزا
نمیاد دیگه به یادش فردا
FARAMARZ ASLANE
همين هاست که زندگي را دلچسب تر مي کند
که دلمان را تازه مي کند
پس زنده باد همه ي چيزهاي ساده
چيزهايي مثل (( ايثار کردن و از ياد بردن ))
يا که (( ببین چقدر دوستت دارم ))
ياکلام صميمانه (( من در کنار تو هستم ))
اينها به زندگي ارزش جنگيدن مي دهند .
دورم از تو اما با تو لحظه ها رو زنده هستم
بازم از تو پرم از تو واسه تو رویای خستم
خوب دیروز با تو هر روز از تو با خدا می خونم
تو خیاله توی خوابه باز توی کما می مونم
شب یلدام ساکت و سرد حسرت دل خالی از درد
تا که دق نکرده رویا تو رو جون لحظه برگرد
بر گرد برگرد برگرد
((رضا صادقی))
يکی را دوست می دارم ،
ولی افسوس،او هرگز نمی داند .
نگاهش می کنم شايد بخواند از نگاه من که
او را دوست می دارم،
ولی افسوس،
او هرگز نگاهم را نمی خواند.
به برگ گل نوشتم من که
او را دوست می دارم،
ولی افسوس،
او برگ گل را به زلف کودکی آويخت تا او را بخنداند.
به مهتاب گفتم ای مهتاب،
سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که
او را دوست می دارم،
ولی افسوس،
يکی ابر سيه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانيد.
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت،
بگو از من به دلدارم که
او را دوست می دارم،
ولی افسوس،
ز ابر تيره برقی جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد.
کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا،
يکی را دوست می دارم ،
ولی افسوس،
او هرگز نمی داند!!!
من شکستم، به روی خود نیاوردم
میدانستم آزارم می دهی پیش تو نیازردم
تو باور نکن اما من شکستم
حتی صدای پاره های قلبم را شنیدم
تو باور نکن
اما من آزردگی ام را پنهان می کنم
من از جانم گذشتم
چون تو مرگ را برایم آسان کردی
از تو هم می گذرم چون عشقم را فدای حرف دیگران کردی
اما تو پوچم مپندار
تنها تر که می شوم بیشتر عاشق می شوم
جانم را بگیر، فرصتی برای عاشق شدنم مگذار
من در خود شکستم
می دانستم به تو نمی رسم
تو زخمهایم را ندیدی
نمی دانی من چه می کشم
پنهانی از حرفهای تو سوختم
تو ندانستی این خاکستر خاموش یک روز آتشش سوزنده بود
تو ندانستی این فاخته رانده از آشیان
یک روز ترانه هایش را برای تو می سرود
یک روز با بالهای کوچک شکسته
تا آسمان تو پرواز کرد و بی تو برگشت
تو ندانستی چقدر غصه خورد از بی حاصلی، از عریانی دشت
تو ندانستی پایبند توام، به سادگی ام خندیدی
تو نخواستی خنده هایم را ببینی و بریدی
تو نشکسته بودی
گریه هایم را باور نکردی
تمام شهر از حال زار من خبر داشت
آنوقت تو از آزار من حذر نکردی
******************
اي از عشق پاک من هميشه مست
من تو را آسان نياوردم به دست
بارها اين کودک احساس من
زير بارانهاي اشک من نشست
من تو را اسان نياوردم به دست
در دل اتش نشستن کار اساني نبود
راه را بر اشک بستن کار اساني نبود
با غروري هم قد و بالاي بام اسمان
بارها در خود شکستن کار اساني نبود
بارها اين دل به جرم عاشقي
زير سنگيني بار غم شکست
من تورا اسان نياوردم به دست
در به دست اوردنت
بردباريها شده
بي فراريها شده
شب زنده داربها شده
در به دست اوردنت
پايداريها شده
با ظلم و جور روزگار
سازگاريها شده
اي از عشق پاک من هميشه مست
من تو را اسان نياوردم به دست
بارها اين کودک احساس من
زير بارانهاي اشک من نشست
من تو را آسان نياوردم به دست
نگار
نرگس مستی به دید چشمانم همچو جام ساقی درمیان دستانم
گرامی بادخداوندی که توراآفرید ازاحساس لیلی دروجودت دمید
آرام گیرد در آغوشت دل آشفته زیرا قلبت را معبدعشق یافته
راز خلقت گل در وجود توست برترین مخلوق بودن ازان توست
هم يادی و هم يادگار دوست
بوسه زير بارانم آرزوست
يارب اين نو گل خندان که سپردی به منش
ميسپـــارم به تو از دست حســــود چمنش
خدايا!
محبوب ترين محبوب من كيست؟
عاشق ترين عاشق من كيست؟
خدايا!

روي هر سينه سري تكيه كند روز وداع ***سرما تكيه به ديوار كند روز وداع
نيمه شب
خطوط كاغذ عجيب با قلم موازي بود
آرام دفتر را بستم.
صبح
با صداي گريه ي شعري از خواب مي پرم.
دفتر را باز مي كنم:
از قلم
خون مي چكد...اي واي ز دست سر نوشت
كه قصه ي عشق منواين طورنوشت
نشد تقدير من با تو
شدم تنها و بي تو
شدم عاشق به سان مجنون
نو ميد گشتم از اين اون
اي عشق آمدي ويرانم كردي
آتشي از عشق در وجودم كردي
اي عشق نمي ري از يادم
هزارن بار گفتي باور ندارم
كه هر كه با من شد يار
نماد براي او راه فرار
زماني مست و دهوش از عشق
چون عاشق شدم شكفت دروجودم گل عشق
خو شا روزي كه ديدار تو بينم
گل و سنبل ز رخساره تو چينم
بيا بنشين كه تا بينم شو و روز
جمالت اي نگار نازنينم
هر آنكس عاشق است از جان نترسد
يقين از كند از زندان نترسد
دل عاشق بود گرگ گرسنه
كه گرگ از هي هي چوپان نترسد
با من بگو تا كيستي ؟ مهري بگو ماهي بگو
خوابي، خيالي چيستي؟ اشكي بگو ، آهي بگو
راندم چو ازمهرت سخن،گفتي بسوز ودم مزن
ديگر بگو از جان من، جاناچه مي خواهي بگو
گيرم نمي گيري دگر، ز آشفته ي عشقت خبر
برحال من گاهي نگر، با من سخن گاهي بگو
بر خلوت من سر زده، يك ره درآ، ساغر زده
آخر نگويي سر زده از من چه كوتاهي ، بگو
من عاشق تنهايي ام سرگشته ي شيدايي ام
ديوانه ي رسوايي ام از من چه مي خواهي بگو
خدايا!
اين چه زندگي ست
كه كرم ابريشم
براي خود قفس مي سازد
ولي به اميد پروانه شدن است!!!؟؟؟